در دوران جنگ جهاني اول و اشغال ايران توسط قواي انگليسي و روسي که حملات و هجوم ها به ملت شيعه اوج گرفته بود، مرحوم آيت الله العظمي نائيني خيلي پريشان بودند و نگران از اينکه اين وضع به کجا خواهد انجاميد، نکند اين کشور محبّ و دوستدار امام زمان (عج) از بين برود و سقوط کند و...
در همين حال، شبي به امام عصر (عج) متوسل مي شوند و در حال توسل و گريه و ناراحتي در عالم رؤيا مي بينند:
ديواري است به شکل نقشه ايران که شکست برداشته و خم شده و در حال افتادن است. در زير اين ديوار، يک عده زن و بچه نشسته اند و ديوار دارد روي سرشان خراب مي شود.
مرحوم نائيني وقتي اين صحنه را مي بيند به قدري نگران مي شود که فرياد مي زند و مي گويد: خدايا! اين وضع به کجا خواهد انجاميد؟
در اين حال مي بيند که حضرت ولي عصر(عج) تشريف آوردند و دست مبارکشان را به طرف ديواري که خم شده و در حال افتادن بود، گرفتند و آن را بلند کردند و آن را سرجايش قرار دادند و فرمودند:
«اينجا شيعه خانه ماست؛ مي شکند، خم مي شود، خطر هست، ولي ما نمي گذاريم سقوط کند.
ما نگهش مي داريم».
برگرفته از: کتاب مير مهر، مسعود پورسيد آقايي(با اندک تصرف).
آيتالله حسنزاده آملي ميگويد: من به آقاي سيدمحمدحسن الهي 1 که در عرفان و سير و سلوک شاگرد مرحوم قاضي2 بود، مکرر عرض مي کردم، وقتي خدمت آقا ميرسيد، از جانب من خواهش کنيد که مرا هم در شَرَف خدمت حضرت امام مهدي(عج) شريک خود نمايند و براي من نيز اجازه ملاقات بگيرند.
روزي در شهر آمل، بعدازظهر مشغول استراحت بودم. بچه ها خيلي سر و صدا ميکردند و مانع استراحتم شدند. من عصباني شده و به آنها تندي و پرخاش کردم!پس از مدتي، از رفتار خود پشيمان شدم و از اينکه بچهها را ناراحت کردهام، عذاب وجدان داشتم. عصر رفتم بازار ومقداري شيريني و ميوه خريدم و به منزل آوردم که شايد به اين وسيله دل بچهها را به دست آورم. با اين حال، آشفته خاطر بودم و وجدانم آرام نميگرفت.
بالاخره تصميم گرفتم به تبريز سفر کرده و با مرحوم الهي ديداري داشته باشم. خدمت ايشان که رسيدم ، پيش از آنکه علت سفرم را بيان کنم، گفتم : آقاجان! عرض مرا خدمت استاد رسانديد؟!
فرمود: من راجع به اين موضوع نامه اي به شما نوشتم و چون آدرس شما را نداشتم، خدمت آقاي اخوي فرستادم که به شما برساند. در آن نامه آوردهام که وقتي پيام شما را به آقا عرض کردم، ايشان تأمّلي فرمودند و سپس با ناراحتي ابراز داشتند:
‹‹ايشان چگونه ميخواهند اين راه را طي نمايند با آن اخلاقي که نسبت به عائله و کودکان انجام داده و با آنها دعوا کردند؟! با آن اخلاق و تندي، چگونه ميشود به اين رتبه و مقام رسيد؟!»
آري، سالک بايد هوشيارانه مواظب و مراقب خود باشد و تمام اعضا و جوارح خود را هميشه کنترل نمايد.3
----------------------------------
پي نوشت:
1. مرحوم الهي برادر بزرگتر مرحوم علامه طباطبايي ، صاحب الميزان است.
2. مرحوم قاضي، استاد عرفان و اخلاق بزرگاني چون مرحوم الهي، علامه طباطبايي، مرحوم کشميري، و حضرت آيت الله بهجت مي باشند.
3. مردان علم در ميدان عمل، سيد نعمت الله حسيني، چاپ اول، ج5، صص 379-377.
کامپيوتر روشن بود. نرم افزار جديدي که خريده بودم، روي دستگاه نصب کردم؛ نمايش، جستجو، آيات، روايات و ... . وارد منوي جستجو شدم. مي خواستم کلمة «مسلمان» را جستجو کنم، خواستم «مسلمان» بنويسم، «سلمان» نوشتم. روايتي روي صفحة مانيتور، ميخ کوبم کرد: يکي از ياران امام صادق عليه السلام از ايشان، سخني را نقل کرده بود:
- چقدر از شما مي شنوم که سلمان فارسي را نام مي بريد؟
- نگو سلمان فارسي، بگو سلمان محمدي. مي داني چرا سلمان، اينقدر نزد ما عزيز و گرامي است؟
- نه نمي دانم مولاي من!
- سلمان، به خاطر سه ويژگي نزد ما عزيز و گرامي است:
خواستة امير المؤمنين را بر خواستة خود مقدم مي داشت.
محرومان و فقرا را دوست داشته و بر ثروتمندان ترجيح مي داد.
علم و عالمان را گرامي مي داشت.
سلمان، عبد صالح خدا ، حق گرا و مسلمان بود و از مشرکين نبود.(1)(1)
دوباره مرور کردم: خواستة امير المؤمنين را بر خواستة خود مقدم مي داشت؛ يعني، خواستة امام زمان خود را بر خود و خواسته اش مقدم مي داشت.
راستي! سلمانِ، اگر امروز بود چه مي کرد؟ من که اين قدر به ايراني بودن «سلمان» مباهات مي کنم، من چه؟ من چقدر خواستة آقا را در نظر گرفته ام؟ موقع حرف؟ موقع کار؟ موقع نگاه؟ موقع...؟ چقدر حساب کرده ام آقا اين کار را دوست دارد يا نه؟ آقا مي پسندد يا...؟
(1)(1). عَنْ مَنْصُورٍ بُزُرْجَ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ الصَّادِقِ عليه السلام مَا أَکْثَرَ مَا أَسْمَعُ مِنْکَ سَيِّدِي ذِکْرَ سَلْمَانَ الْفَارِسِيِّ فَقَالَ لَا تَقُلْ سَلْمَانَ الْفَارِسِيَّ وَ لَکِنْ قُلْ سَلْمَانَ الْمُحَمَّدِيَّ أَ تَدْرِي مَا کَثْرَةُ ذِکْرِي لَهُ قُلْتُ لَا قَالَ لِثَلَاثِ خِلَالٍ إِحْدَاهَا إِيثَارُهُ هَوَي أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع عَلَي هَوَي نَفْسِهِ وَ الثَّانِيَةُ حُبُّهُ الْفُقَرَاءَ وَ اخْتِيَارُهُ إِيَّاهُمْ عَلَي أَهْلِ الثَّرْوَةِ وَ الْعُدَدِ وَ الثَّالِثَةُ حُبُّهُ لِلْعِلْمِ وَ الْعُلَمَاءِ إِنَّ سَلْمَانَ کَانَ عَبْداً صَالِحاً حَنِيفاً مُسْلِماً وَ ما کانَ مِنَ الْمُشْرِکِينَ؛ بحارالانوار، ج22، ص32 عليه السلام .
نوشته اي که در ذيل ميآيد، نامة صادقانه يکي از ارادتمندان امام مهدي(عج) ميباشد که در چند نوبت به مرکز تخصصي امامت و مهدويت ارسال شده است. آقاي مالک رضايي از بچههاي جنگ و جانباز دفاع مقدس است. او به اقتضاي شغلش که رانندگي است، 74 ماه در جبهههاي حق عليه باطل حضور داشته و آن طور که از نامهاش برميآيد، خيلي با صفاست!
با هم گوشههايي از نامههاي سراسر مِهر او را مي خوانيم:
... اين حقير راننده تريلي ترانزيت ميباشم و به اکثر کشورهاي اروپا رفته و ميروم و حتي در کشورهاي آسياي ميانه و خيلي علاقمند و شايق هستم که بتوانم با راهنمايي شما بزرگواران براي ترويج و آشنايي ملتهاي اروپا با دين مبين اسلام، کمک کوچکي کنم. اگر خدا توفيق بدهد. انشاء الله!
... يادش بخير زمان جبهه و جنگ که يک دانشگاه انسان سازي و تقوا بود و خوشا به حال آنانکه مدرک انسانيت و تقواي دروني را که همان عشق به صاحب هستي بخش و خاندان معصومين (ع) است و عشق و پيمان بستن به معيارهاي انقلاب از آن دانشگاه عشق و شهادت، فارغ التحصيل شدند و پرواز بسوي حضرت عشق کردند.
آقاي رضايي در جاي ديگري ميگويد:
... در اين برهه از زمان، وظيفه شرعي و قانوني خود ميدانم که براي آشنايي و شناخت ديگر ممالک جهان در رابطه با مولايمان آقا امام زمان حضرت مهدي(عج) از دل و جان خدمت نمايم....
من شغلم راننده تريلي ترانزيت ميباشد و اکثر کشورهاي اروپا را تا کشور اسپانيا ميروم و حاضرم هر گونه خدمتي براي آشنايي ديگر ملل اروپا در رابطه با مولايمان آقا امام زمان روحي له الفدا انجام دهم!
با تشکر
ارادتمند، بندة خدا
مالک رضايي
...............................................
ساعت چهار بعد از ظهر روز سه شنبه بود. برف شديدي ميباريد. محوطه دانشگاه يکپارچه سفيد شده بود. بر خلاف روزهاي گذشته، سکوتي رمز آلود بر خوابگاه حکمفرما بود. به رغم علاقه فراوان به جهت بارش برف و طولاني بودن مسير، از مسافرت به شهرستان صرف نظر کردم. در ضمن اين ايّام براي آماده شدن جهت امتحانات پايان ترم مناسب بود.
پس از خداحافظي با جمعي از دوستان، آهسته آهسته وارد خوابگاه شدم و کنار پنجره روي تخت نشستم. راستي بارش برف چه زيبا و نشاط آور است. دانههاي برف که رقص کنان بر زمين مينشينند، انسان را در فضاي بيکران خيال از اين سو به آن سو ميبرند.
در همين رؤياها غرق بودم که بلند گوي سالن من را به خود آورد : «آقاي محسن جوادي تلفن از شهرستان». به سرعت خود را به تلفن رساندم.
صداي خواهرم را شناختم. در حالي که ناراحتي از صداي لرزانش ميباريد، گفت : داداش محسن، سلام، خودتي؟
سلام، آره خودمم. چه خبر؟ همه خوبن؟ مادر چطوره؟ حالش خوبه.
يکدفعه خواهرم به گريه افتاد. گفتم : چيزي شده؟ مادر طوري شده؟
آره. حالش يه دفعه خراب شد. تازه از بيمارستان برگشتم. اون اصرار کرد به تو خبرندم؛ امّا نتونستم. دکترها گفتن حالش بده شايد به عمل بکشه. تازه عملش... .
حرفش را قطع کردم و در حالي که بغض گلويم را مي فشرد، گفتم : حتماً ميآم؛ امّا از امشب گذشته. اينجا داره برف ميباره. فردا حتماً راه ميافتم؛ بيخبرم نذار.
خدا حافظي کردم و گوشي را گذاشتم. احساس کردم، سالن تاريکتر و سردتر شده؛ تنها صدايي که در سالنِ خلوت به گوش ميرسيد، صداي گامهاي خودم بود. در حالي که اشک چشمم را پاک ميکردم، وارد خوابگاه شدم. سه نفر از دوستانم را ديدم که براي رفتن آماده ميشدند. قبل از اينکه متوجه آمدن من شوند، باقيمانده اشکم را پاک کردم و گفتم : ببخشيد، تشريف ميبريد؟ سؤال بيموردي بود؛ ولي آنها افراد باقيمانده خوابگاه بودند و با رفتنشان تنهاي تنها ميشدم.
يکي از آنها گفت : نه آقا محسن.
گفتم : پس کجا ميرين؟
يکي ديگر از آنها گفت : شب چهارشنبهاس ميخوايم بريم جمکران.
عجب تصادفي! براي يک لحظه احساس کردم قرار است مريضي مادرم با حوادثي گره بخورد. حسي غريب به من ميگفت فرصت خوبي است. هم اظهار ارادت به امام زمانِ هم توسل جهت شفاي مادر. من اسم اين مسجد را خيلي شنيده بودم؛ ولي چيزي دربارهاش نميدانستم و هرگز آنجا را نديده بودم.
گفتم : تو اين هوا؟
يکي از آنها در حالي که بند کفشش را محکم ميکرد، گفت :
در بيابان گر به شوق کعبه خواهي زد قدم
سر زنشها گر کند خار مغيلان غم مخور
يکي از آنها که خود را در آينه مرتب ميکرد، يکدفعه چشمش به چشمانم افتاد و گريهام را دريافت. پرسيد : چيزي شده؟ نکنه از اينکه تنها ميموني ناراحتي؟!
گفتم : نه.
شانهاش را در جيب گذاشت و با من خدا حافظي کرد. مريضي مادرم، شدت بارش برف، تنهايي در خوابگاه و سرانجام حسي غريب مرا به سمت جمکران ميخواند.
پيش از اينکه سختي راه، سردي هوا و چيزهاي ديگر باعث ترديدم شوند، گفتم : اگه ممکنه يه دقه صبر کنين منم ميآم.
يکي از آنها گفت : پس يا اللّه دير شد.
خود را به سرعت آماده کردم و همراه آنها راه افتادم.
تقريباً تمام مسير تهران - قم برف ميباريد. شيشههاي اتوبوس بخار گرفته بود و هواي داخل شرجي مينمود. قسمتي از شيشه اتوبوس را پاک کردم و به بيرون نگريستم. چرا با اين مسائل کمتر آشنايي دارم. چرا اين چند سال اخير از خودم فاصله گرفتهام. اين پرسشها رهايم نميکرد.
غم عشقت بيابون پرورم کرد
هواي وصل بيبال و پرم کرد
به مو گفتي صبوري کن صبوري
صبوري طرفه خاکي بر سرم کرد
اين کلماتي بود که به زحمت از لابهلاي صداي ناهنجار اتوبوس به گوش ميرسيد. با خودم گفتم : اينا عجب حالي دارن.
بدون مقدمه، به دوستم گفت : اين مسجد چه جور جايي يه؟
خيلي نميدونم؛ ولي شنيدم به دستور امام زمان(ع) ساخته شده؛ ميگن خيليا امام زمانو اون جا ديدن.
يعني واقعاً ديدنش؟
ميگن.
آن گاه سرش را زيرانداخت و چنين زمزمه کرد :
همه هست آرزويم که ببينم از تو رويي
چه زيان تو را که من هم برسم به آرزويي
در صندلي فرو رفتم و مشغول تماشاي بارش برف شدم. لحظهاي بعد، اتوبوس ايستاد. شدت برف افق ديد را محدود کرده بود. از دور شعله آتشي به چشم ميخورد. اتوبوس آهسته حرکت ميکرد. يکدفعه همه با تعجب از روي صندليها بلند شدند؟ کنار جاده اتوبوسي واژگون شده بود. عجب صحنهاي. يکي از مسافران گفت : خدا کنه کسي طوري نشده باشه.
هنوز از صحنه تصادف فاصله نگرفته بوديم که پيرمردي با محاسن سفيد فرياد زد : براي سلامتي امام زمان صلوات. همه صلوات فرستادند.
براي سلامتي خودتون و آقاي راننده صلوات.
باز هم همه صلوات فرستادند. با خودم گفتم عجب آدمايي هستيم. وقتي تصادفي ميبينيم، به فکر سلامتي ميافتيم. در اين فکر بودم که دو مرتبه اتوبوس ترمز کرد. عوارضي قم رسيده بوديم. پس از کمي توقف دوباره راه افتاديم از دور گنبد طلايي حضرت معصومه(س) خودنمايي ميکرد. باديدن گنبد، همگي آهسته سلام دادند و ذکر گفتند.
پس از رسيدن به قم و رفتن به حرم و خواندن نماز مغرب و عشا، يکي از دوستان گفت : زود باشيد جمکران دير ميشه.
از قم تا جمکران خيلي طول نکشيد. چراغهاي روشن اين مسجد که چون جزيرهاي در دل اقيانوس مينمود، از دور جلوهاي زيبا داشت. منارههاي مسجد مانند دو دست سوي آسمان بلند شده بود و همگان را به سوي پروردگار سوق ميداد. همين که مسافران مسجد را ديدند، براي سلامت امام زمان صلوات فرستادند. از هر گوشه ماشين صداي ذکر و صلوات شنيده ميشد. خيلي عجيب بود. اين همه آدم تو اين سرما براي چه جمع شدهاند. در اينجا، از همه جاي ايران اتوبوسهايي ديده ميشد؛ اتوبوسهايي با پارچه نوشتههاي سبز و سفيد که مثل کشتيهاي کوچک و بزرگ کنار اين جزيره معنوي پهلو گرفته بودند. بيدرنگ صحن مسجد را پشت سر گذاشتيم و وارد مسجد شديم. پيرمردي خوش سيما و نوراني پشت پيشخوان کفشداري ايستاده بود. وقتي کفشهايم را به او دادم، با لبخندي مليح شمارهاي را دو دستي به من داد و گفت : التماس دعا جَوون.
وارد مسجد که شدم ديگر احساس سرما نميکردم، از دور محراب زيباي مسجد توجهم را جلب کرد. به فکر مادرم افتادم. ياد روزهايي که دستم را ميگرفت و به مسجد محله ميبرد.
مسجد پر از جمعيت بود. در قسمت انتهايي جايي خالي يافتم. فکر مادرم از يک طرف و آشنا نبودن با اعمال مسجد از طرف ديگر، مرا بر آن داشت در آن گوشه خلوت بمانم تا دوستانم اعمالشان را انجام دهند. پس با آنها خدا حافظي کردم. قرار گذاشتيم بعد از نماز صبح کنار جايگاه جمع آوري نذورات همديگر را ببينيم.
همان جا نشستم، زانوهايم را بغل گرفتم و به جمعيت خيره شدم. اکثراً تسبيح در دست داشتند و چيزي را تکرار ميکردند که بعد فهميدم عبارت : «إِيَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاکَ نَسْتَعِينُ» است. با خود فکر کردم اينها چه حالي دارند. توي اين سرما اين همه راه آمدهاند تا نماز بخوانند.
نگاهي به ساعت کردم. بيست دقيقه به يک نصف شب مانده بود. با خود گفتم : حالا کجا اذان صبح کجا. کي حال داره اين همه وقت بيدار باشه. سرم را روي زانو گذاشتم و در فکر مادرم فرو رفتم. وقتي پدرم به رحمت خدا رفت، او هم مادر و هم پدرم بود. اگر زحمتهاي او نبود، من هرگز نميتوانستم به دانشگاه راه يابم.
در اين فکرها بودم که احساس کردم جواني کنارم نشست و مهر و تسبيحش را روي زمين گذاشت. آهسته نگاهش کردم حدود 24 تا 25 ساله بود. از لباس و کيفش احتمال دادم دانشجو باشد. اول از نوع نماز و گريهاش ناراحت شدم و گفتم بعيد است بتوانم در کنارش استراحت کنم؛ ولي بعد با خودم گفتم : مگه خوابگاه اومدي؟ دو مرتبه به حال و هواي خودم برگشتم؛ ولي مخفيانه او را زير نظر داشتم. قبل از اينکه نمازش را شروع کند، دو زانو نشست و اين کلمات را زمزمه ميکرد.
به هواي کوي تو آمدم که رها ز بند هوا شوم
به اميد روي تو آمدم که ز تو کامروا شوم
نه رها ز بند هوا شدم نه ز يار کامروا شدم
متحيرم به کجا شوم که دگر ز فکر رها شوم
کتابي در دستش بود ولي اينها را از حفظ ميخواند. بعد نمازي مخصوص خواند. نماز اولش که تمام شد، تسبيح به دست گرفت و نمازي ديگر آغاز کرد. نمازش که تمام شد، سجدهاي طولاني کرد.
با خود گفتم : حتماً مادر اين جوان هم بيمارستانه. خيلي بيتابي ميکرد. اشکهاي چشمش که روي فرش مسجد ميريخت، نشان دهنده سوز و عشقش بود.
گفتم : ببخشيد :...
او که نميخواست اشک چشمش را ببينم، با دستش نيمي از صورتش را پوشاند و گفت : بفرماييد.
مادرتون مريضه؟
نه، چطور مگه؟
حتماً پدرتون مريض شده.
نه عزيز من.
پس براي کي اين طور دعا ميکردين؟
براي سلامت آقا.
با کمال شرمندگي بيمعنا بودن پرسشهايم را دريافتم. گفتم : معذرت ميخوام، نخستين باره ميآم اينجا؛ ميشه يه کم توضيح بدين.
دعا براي امام زمان يعني چه؟ او که رو به قبله نشسته بود، به طرف من برگشت؛ چهار زانو نشست و گفت : دانشجويي؟ گفتم : بله.
منم دانشجويم؛ اما دانشجوي علوم ديني. حتماً منظورت اينه که امام زمان چه احتياجي به دعاي ما داره امام زمان به دعاي مردم نيازي نداره؛ ولي مردم با دعا براي او نهايت عشق و علاقه خود شونو نشون ميدن. اين تنها يکي از وظيفههاي شيعيان در برابر امام زمانه.
برا چي؟
اينکه آن حضرت گردن ما حق داره نه تنها ما بلکه گردن همه هستي حق داره.
اين وظايفي که ميگي چيه؟
يکدفعه متوجه شدم بعضي از کساني که کنار ما مشغول خواندن دعايند، به ما نگاه ميکنند. گويا به گفت و گوي ما در آن موقعيت اعتراض داشتند. کمي خود را به جوان نزديک کردم و آهستهتر گفتم : بفرماييد.
گفت : خوب معلومه ما خيلي وظيفه در برابر امام زمان داريم. نخستين و اصليترين وظيفه ما معرفت و شناخت امام زمانه. من با شنيدن اين جمله احساس خجالت کردم و سرم را زير انداختم. نشناختن امام زمان براي کسي که خودش را شيعه و پيرو او ميداند، راستي خجالت آور است. به خودم گفتم :اي بيمعرفت!
وظيفه دوم اينکه انتظار فرج و ظهور حضرت رو داشته باشه. در واقع اگه کسي خوب حضرت رو بشناسه، به هيچکس دل نميبنده و هميشه منتظرش ميمونه. ديگه اينکه از دورياش غمگين و ناراحته. وظيفه ديگه اينه که براي سلامتش دعا کنه؛ البتّه صدقه براي سلامت حضرت، آثار عجيبي داره که من تجربه کردام.
يکدفعه به ياد مادرم افتادم. در حالي که اشک در چشمانم حلقه زده بود، با خود گفتم : ممکنه امام زمان به من که دفعه اوّلمه اينجا اومدم توجّه کنه؟
جوان رو به من کرد. تغيير حالم را فهيمد و گفت : طوري شده؟
گفتم : نه.
گفت : ما حالا با هم دوستيم. اگر چيزي هس بگو، شايد کاري ازم بر بياد.
گفتم : چيزي نيست.
وقتي اصرار کرد، ناگزير داستان مريضي مادرم را شرح دادم. او براي سلامت مادرم دعا کرد و گفت : وظيفه ديگر ما در برابر امام زمان اينه که به او احترام بگذاريم و مثلاً هر وقت اسمشو شنيديم، به احترامش از جا بلندبشيم؛ البتّه وظايف زياده؛ ولي دو تاي ديگه بيشتر يادم نميآد. يکي اينکه آدم آماده حضور در محضرش بشه؛ يعني خود سازي کنه و ديگه اينکه بعد از خود سازي به اصلاح جامعه بپردازه. در غير اين صورت اگه بگه منتظرم، دروغ ميگه.
بعد من درباره مسجد و اعمالش پرسيدم. او با حوصله پاسخ داد. در پايان گفت : اگه نحوه خواندن نماز تحيت مسجد و نماز امام زمان(ع) رو فراموش کردي، درست روبه روت رو تابلويي که ميبيني نوشته شده.
احساس عجيبي داشتم. پرسيدم اهل همين شهريد؟
نه، براي تحصيل اينجام.
آدرس خوابگاه و شماره تلفنش را به من داد و من نيز که علاقه شديد به او پيدا کرده بودم، شماره تلفن و نشانيام را به او دادم. با هم خدا حافظي کرديم و من به طرف يکي ازتابلوهايي که اعمال مسجد بر آن نوشته شده بود، حرکت کردم.
پس از خواندن دو رکعت نماز تحيت مسجد، به خواندن نماز امام زمان پرداختم. نورانيتي عجيب در خود احساس کردم. چنان انديشيدم که مادرم مواظب من است و راضيتر از هميشه مرا زير نظر دارد. بعد از پايان نماز گفتم : امام زمان، نخستين باريه که اينجا ميآم؛ ولي خودم نيومدم.
تا که از جانب معشوق نباشد کششي
کوشش عاشق بيچاره به جايي نرسد
امشب از شما جز شفاي مادرم چيزي نميخوام آخه اون همه چيز منه.
اندکي بعد با صداي قرائت قرآن متوجه شدم نزديک اذان صبح است. صفهاي نماز تشکيل شد. من نماز را به جماعت خواندم و خودم را سر قرار رساندم. بارش برف تمام شده بود؛ ولي سوز شديدي ميآمد. چشمم به صندوق صدقات افتاد. دستم را که از سرما باز نميشد، داخل جيب بردم و مبلغي را بيرون آوردم. خواستم به نيت سلامت مادرم بيندازم، يکدفعه به ياد صحبتهاي جوان افتادم و گفتم اين به نيت سلامت امام زمان .بعد مبلغي ديگر بيرون آوردم و به نيت سلامت مادرم به صندوق انداختم. در اين لحظه، صداي دوستانم مرا به خود آورد. يکي از آنها که دستهايش را به هم ميماليد و گرم ميکرد، گفت : بنازم، از کي تا حالا ما غريبه شديم. سرم را زير انداختم، فکر مادرم رهايم نميکرد.
از در مسجد خارج نشده بوديم که رفقاي ما تعدادي از دوستانشان را ديدند. معلوم شد آنها با هيأت آمدهاند. پرسيديم جا داريد ما را هم ببرين.
گفتند : جا که هيچ، جون بخوايد. اتفاقاً ديشب بعضيا به خاطر برف جازدن و جا خالي زياد داريم.
سوار ماشين شديم. همهاش در فکر حرفهاي آن جوان بودم. احساس سبکي عجيبي ميکردم. تقريباً تمام راه را در خواب بودم. مثل اينکه چند لحظه نگذشته بود که دوستان بيدارم کردند و گفتند رسيديم. هنوز داخل خوابگاه نشده بودم که صداي بلندگوي سالن مرا فراخواند. تمام وجودم لرزيد. مادرم! يا امام زمان، اين موقع صبح...! به سرعت خودم را به تلفن رساندم. خواهرم بود. قلبم چون گنجشکي اسير ميتپيد. خواهرم با خوشحالي گفت : الو، محسن خودتي؟
آره، چي شده؟ مادر چطوره؟ اين موقع صبح؟
ترسيدم راه بيفتي بياي. ميخواستم بگم سحر بعد از نماز صبح حال مادر به کلي تغيير کرد. الان کنار منه ميخواي بااو حرف بزني؟ - آره، آره، گوشي رو بهش بده.
بعد صداي مادر را شنيدم : عزيزم، حالت خوب است؟
بياختيار گريهام گرفت، گفتم : مادر خوبي؟
گفت : آره عزيزم، الحمدلله.
مادرم در حالي که صدايش ميلرزيد، گفت : عزيزم، ديشب کجا بودي؟
بعد گريه افتاد و ادامه داد، راست بگو ديشب کجا بودي؟
اشکم را پاک کردم و گفتم : خدمت آقا.
و ديگر گريه امانمان نداد نه من را و نه مادر را... .
.........................................................
در اتوبوس نشسته بوديم که اذان از راديو پخش شد. جوان به راننده گفت: نگه داريد تا نماز بخوانيم.
راننده گفت: وقتي به قهوه خانه رسيديم، نگه مي دارم ولي جوان اصرار داشت که همين اول وقت نمازش را بخواند.
بحث بالا گرفت تا اينکه بالاخره راننده تسليم شد و توقف کرد. جوان کنار جاده با آرامش کامل نمازش را خواند و سوار شد.
بعد از سوار شدن گفت: من به امام زمان(عج) قول داده ام که نمازم را اول وقت بخوانم و بعد قصه خود را تعريف کرد.
گفت: من در يک کشور اروپايي درس مي خواندم. محل اقامتم تا دانشگاه فاصله زيادي داشت و روزانه فقط يک اتوبوس اين مسير را طي مي کرد.
يک روز که براي آخرين آزمون فارغ التحصيلي عازم دانشگاه بودم ، اتوبوسِ پر از مسافر، وسط راه خراب شد و روشن نشد. مسافران پياده شدند و کنار جاده منتظر ماندند تا وسيله اي پيدا شود و آنها را به مقصد برساند. من که از اين وضعيت بسيار نگران بودم و وقت زيادي هم نداشتم، مرتب قدم مي زدم و به جاده نگاه مي کردم و حرص مي خوردم که زحمات چندين ساله ام در آستانه سفر به ايران برباد رفت و...
در همين اثنا در ذهنم خطور کرد که در ايران وقتي مشکلي داشتيم، متوسل به امام زمان(عج) مي شديم و از او کمک مي خواستيم. با دل شکسته اشکم جاري شد . با خودم گفتم: يا صاحب الزمان(عج)! اگر امروز کمکم کني تا به امتحان برسم، قول مي دهم و متعهد مي شوم تا آخر عمر نمازم را هميشه اول وقت بخوانم!
هنوز چند دقيقه اي نگذشته بود که آقايي از دور آمد و با زبان محلي به راننده گفت: چي شده؟ بعد مقداري ماشين را دستکاري کرد و گفت: برو استارت بزن! ماشين خراب روشن شد و همه خوشحال سوار شدند.
من هم ازهمه اميدوارتر سوار شدم. همين که اتوبوس خواست حرکت کند، همان آقاي ناشناس بالا آمد و من را به اسم صدا زد و فرمود: قولي که به ما دادي يادت نرود! نماز اول وقت را فراموش نکن!
من که نمي توانستم حرفي بزنم، فقط احساس کردم آقا رفت ومن او را نديدم! شروع کردم به اشک ريختن و گريه کردن!
برگرفته از : مير مهر، مسعود پورسيدآقايي، ص 344 ( بااندک تصرف وتلخيص).
....................................................
صداي بلندگو، داخل سالن انتظار پيچيد:
با عرض پوزش از تأخير يک ساعته مسافران پرواز «ايران اِير»، تهران- شيراز ، اعلام مي کنيم براي سوار شدن به هواپيما به ورودي شماره هفت مراجعه کنيد.
زني که بچة توي بغلش را تکان ميداد، گفت: چه عجب! ... با اين بچه ها پدرمون در آمد. مردي که کنار زنش ايستاده بود، با صداي بلندگفت: ما که داشتيم بر مي گشتيم. نسرين دو صندلي جلوتر آمد و به خانمي که جلوتر نشسته بود، گفت: خانوم شما هم کارت پرواز شيراز گرفتين؟ خانم کمي جا به جا شد و در حالي که بلند مي شد، با سر، سخن نسرين را تأييد کرد.
کيف دستي اش را بالاي سرش (جاي وسايل و ساکها) گذاشت. خواست بنشيند؛ اما پشيمان شد. خودش را به مهمانداري که چند رديف جلوتر بود، رساند و به آرامي گفت: خانوم مي شه من جامو عوض کنم؟
- مگه کنارتون آقا نشسته؟
- نه اتفاقا خانومه، (يواشکي اشاره کرد به خانوم چادري که تسبيح به دست نشسته بود) و ادامه داد: اما همسفر شدن با اينجور آدما حوصله آدمو سر مي بره.
مهماندار، نگاهي به شماره کارت کرد و چشمش به اطراف چرخيد و گفت: مي بينيد که همه صندليها پُرند... فعلا سرجاتون تشريف داشته باشيد تا ببينم چکار مي تونم بکنم.
خانم که فهميد، نسرين به تسبيحش نگاه مي کند؛ با گشاده رويي نگاهي به او انداخت و گفت: اين تسبيح ... (حرفش رو قطع کرد و گفت:) آدم وقت تنهايي، با دوستي چون خدا بيشتر ارتباط برقرار مي کنه.
- شما هم مثل من مجبورين تنهايي سفر کنين؟
نگاهي به ساعتش کرد و گفت: من استاد زبان دانشگاه شيرازم و هفته اي يک بار سفر هوايي دارم.
نسرين تا دهان باز کرد که بگه من ...
- کيف و کلاسورت داد مي زنن که دانشجويي و ظاهراً بار اوّله که اين مسير رو مي ري؟!
مهماندار خم شد و گفت: خانوم! دو رديف عقب تر خانمي حاضر شده جاشو با شما عوض کنه.
نسرين با مِن و مِن گفت: .. نه ... ديگه .. لازم نيس. مهماندار با کميتندي گفت: خانوم از اون موقع، دارم با اين و اون حرف مي زنم تا کسي راضي بشه، اونوقت شما... .
نسرين گونه هايش سرخ شد.
زن تسبيح به دست، از زيبايي کوهها و درياها و شهرهايي که از آن بالا به اندازه يک بند انگشت مي شدند، ميگفت و نسرين دو دستي کمربند ايمني را گرفته بود و جرأت نگاه کردن به بيرون را نداشت. استاد يکدفعه گفت: خوب رسيديم.
نسرين با تعجب گفت: چه زود؟
خانوم خنديد و گفت: شيراز که نه، بلکه ميون ابرها رسيديم، من بهش مي گم سرزمين ابرها .
در همين لحظه، هواپيما تکان شديدي خورد. صداي جيغ بعضي بلند شد. رنگ نسرين مثل خيلي ها پريد. خانم دست نسرين را گرفت و کمي فشرد و گفت: اين قدر نترس. نگران نباش.
نسرين با وحشت گفت: نترسم؟! هواپيما کنترلش را از دست داده ... يه وري پرواز مي کنه.
خانم لبخندي زد.
هواپيما تکانهاي شديد مي خورد، رنگ نسرين مثل گچ شده بود. اما استاد آرام بود و لبخند به لب داشت. آهسته ذکر مي گفت.
صداي خلبان در فضاي هواپيما پيچيد: خانم ها، آقايون! متأسفانه هواپيما دچار نقص فني شده، خونسردي خود تون را حفظ کنيد. ما تمام کوششمان را براي اين که به سلامت برسيم، انجام مي دهيم .
نسرين رو به خانم کرد و با گريه گفت: آروم نشستي؟ با خودت داري چه مي گي؟
يه نگاهي هم به اطرافت بکن ببين همه زنها چطور اشکشون در اومده، مردها تنشون مي لرزه. بچه هايي که تو فرودگاه بدو بدو مي کردند، الان از ترس جيکشونم در نمي آد.
استاد، سرش را با تأسف تکان داد و گفت: آره، مي بينم خانم هايي که مراقب آرايش صورتشان بودند، الان چند قطره اشک، رنگ آميزي صورتشان را با هم قاطي کرده. هواپيما تکانهاي شديدي مي خورد، دعا و ناله و فرياد با هم مخلوط شده بود.
هواپيما آروم شده بود. صداي خلبان پيچيد : مسافران محترم ، به لطف خدا نگراني برطرف شد و ما به زودي و به سلامت در فرودگاه شيراز فرود خواهيم آمد.
بعضي ها کف زدند . بعضي ها خنديدند، اشک توي چشم خيلي ها جمع شده بود.
نسرين به آرامي گفت: خانم بيدار شين خطر رفع شده(بعد زير لب گفت: چه بي خيال!).
استاد، چادر را از روي صورتش کنار زد و گفت: خدا رو شکر. وقتي مي خواست چادرش را جا به جا کنه گوشه کتاب دعا بيرون اومد.
نسرين با تعجب گفت: واقعا توي اين اوضاع کتاب مي خوندين؟! گفتم نمي تونستين خواب باشين .
همان طور که سرش پايين بود، گفت: براي آرامش همسفرامون دعا مي خوندم و براي نجاتمون متوسل به امام زمان عجل الله تعالي فرجه شدم. آخه دادرس ما تو اين زمان ايشونه.
نسرين: راستي شما چقدر آروميد؟ رنگ همه پريده بود؛ اما شما انگار نه انگار .
همان طور که بيرون را نگاه مي کرد (گويا دوردست ها را نگاه مي کرد)، گفت: سعي مي کنم کاري کنم مورد رضاي آقا، فرق نمي کنه تو هواپيما بميرم يا روي زمين، يا هر جاي ديگر، سعي ام بر اين بوده که توي اين مسير قدم بردارم . بعد آروم سرش را پايين انداخت، قطره اشکي روي صورتش آمد. بعد دست نسرين را فشرد؛ بيرون را نشانش داد:
- ببين دخترم ! تکانهاي شديد و نگراني ها تمام شد. اثري ازشون نيست . يک روزي هم ميآيد که بدي ها و پليديها و همه نگراني ها از بين برود . آن موقع براي همه، زمان روشنايي و آرامشه.
خودشو رو صندلي جابه جا کرد؛ ادامه داد:
اگر ميخواي هميشه آرامش داشته باشي، به ياد امير دلها باش. توي اين مسير قدم بردار.